Sorry, no posts matched your criteria.

این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

اشعار به مناسبت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

۲۳ مهر ۱۳۹۷
بدون نظر


اشعار به مناسبت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

اشعار به مناسبت شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

با کاروان غم دیدگان

کاروانی که به جانش شرر است
با غم و درد کنون همسفر است
پشت دروازه ی شام است خدا
کاروانی که ز غم خون جگر است
داغ در داغ همه آتشگون
دیده دارند هم لُجِّه ی خون

می چکد خون دل از دیده مدام
روی نی جلوه کنان ماه تمام
با غم و درد و فراقِ یاران
قافله آمده از کوفه به شام
داغ و اندوه ازو می بارد
خونِ دل بر جگرش بسپارد

آهِ خود را به سماوات برند
سوی حق اشک مناجات برند
حال این غمزدگان را از کین
سوی دروازه ی ساعات برند
این تباری که امیرند امیر
در کف کفر اسیرند اسیر

وارد شهر شدند امّا آه
با غمی درد فزون و جانکاه
دختری خورد زمین ، تا برخاست
جانب عمّه ی خود برد پناه
دامن عمّه شده مأمن او
تا جسارت نکند دشمن او

مردم شام همه خندانند
داغ داران بلاگریانند
بعد ازین بی سر و بی سامانی
کنج ویرانه همه مهمانند
وقتی از کفر جفا می بارد
کنج ویرانه صفایی دارد

موی هر طفل پریشان یارب
ظلمت خصم دو چندان یارب
روی نی رأس شهیدان ای وای
شهر شام آینه بندان یارب
اهل بیت آه روی لب دارند
همگی دیده به زینب دارند

الغرض کار بدینجا چو کشید
قامت حضرت خورشید خمید
غرقِ در ماتم و اندوه امام
مست پیروزی خود بود یزید
کودکان ناله کنان در فریاد
به روی ناقه ی عریان سجّاد

از عدو ظلم فراوان بنگر
عشق بر ناقه ی عریان بنگر
خون ، دلِ نسل نبی از او شد
لاله ها گوشه ی ویران بنگر
گرچه دل بی سر و سامان باشد
گنج در گوشه ی ویران باشد

کاروان جای به ویرانه گرفت
تاب و تب از پر پروانه گرفت
داغ هجران و غم روی پدر
اشک از دیده ی دُردانه گرفت
کس نداند که به توفان چه گذشت
بر دل کودک نالان چه گذشت
—————————————

با امام زمان عجل الله تعالی فرجه در شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

می برم نام تو را ، نامی که ایمان آورد
می خرم عشق تو را ، عشقی که سامان آورد

می نشینم بر سر راهی که هر دم بگذری
گردی از پای تو را بر روی دامان آورد

چشم می دوزم به آفاقی که با صدها امید
تیره بختی را به سمت صبح رخشان آورد

می زنم دست نیاز خویش بر دامان عشق
شاید او بیچاره ای را نزد سلطان آورد

نیست مانند تو در عالم طبیبی کز شعف
بهر بیماری که افتاده ست درمان آورد

من به دنبال وصال یار امّا غافلم
این گناه و جرم و عصیان است هجران آورد

آخرالامر این فراق و کلبه ی احزان ما
یوسف آل علی را سوی کنعان آورد

یابن احمد ، ای نبی را آخرین تفسیر وحی
جبرئیل وحی از بهر تو قرآن آورد

هر که از دریا برون آرد صدف امّا ببین
چشم ما از اشک بی تو دُرّ غلتان آورد

طالب خون خدا ، ای مهدی صاحب زمان
کربلا ما را به سمت عشق ، عطشان آورد

کربلا بود و حسین و خیل یاران یزید
مرد حق را کافر حربی به میدان آورد

نیست بی تأثیر شیون را فراق و هجر دوست
ناله ی طفلی ، سری ، در کنج ویران آورد

“یاسر” اشکم گشت سیلابی که می ریزد ز چشم
سوی ساحل عاقبت هر بحر ، توفان آورد

——————————————

لبیک یا رقیه سلام الله علیها

فریاد داغداران لبیک یا رقیّه
اندوه بی قراران لبیک یا رقیّه

ای اشک تو خطابه در گوشه ی خرابه
تصویر غمگساران لبیک یا رقیّه

ای شعله ی شبانه روشن به هر کرانه
همراه چشمه ساران لبیک یا رقیّه

ای آن که بی قراری در کودکی تو داری
اندوه بی شماران لبیک یا رقیّه

پای تو زخم دارد چشم تو غم به بارد
ای داغ روزگاران لبیک یا رقیّه

چشمت کبود و نیلی بود از شرار سیلی
پائیزِ در بهاران لبیک یا رقیّه

یک شب که خون فشاندی از قافله تو ماندی
با چشم اشکباران لبیک یا رقیّه

در کودکی خمیدی رأس بریده دیدی
ای اشک سوگواران لبیک یا رقیّه

با روی ارغوانی خواندی به میهمانی
گل را به جمع یاران ، لبیک یا رقیّه

ویرانه شد بهشتت پایان سرنوشتت
سر بود و ابر و باران لبیک یا رقیّه

نخلی ز غم کمان شد گلبرگ تو خزان شد
ای یاس گلعِذاران لبیک یا رقیّه

ای دختر سه ساله لبریز اشک و ناله
گفتم یک از هزاران لبیک یا رقیّه

ای نورِ گشته ظاهر ماییم همچو “یاسر”
از خیل جان نثاران لبیک یا رقیّه

——————————————-

بغض های فراق ، در خرابه شام

دل من مثل دلت شکسته بود
بغض غم راه گلومو بسته بود
روزی که تو رفتی سوی قتلگاه
غم عالم تو دلم نشسته بود

دل من از غم تو خونه بابا
عمه از داغ تو محزونه بابا
کاش می شد تا که بگی به دخترت
چرا لب های تو گلگونه بابا

ای مسافر غریب نیزه ها
اشک من شده نصیب نیزه ها
صوت قرآن تو را شنیده دل
شده بود سرت خطیب نیزه ها

با تو بابا خرابه گلشنمه
سر خونین تو رو دامنمه
جای پنجه ی عدو رو صورتم
جای تازیانه روی تنمه

امشب از بام افق سر می کشم
راس خونین تو در بر می کشم
می دونم ای پدر مهربونم
با تو سوی آسمون پر می کشم
—————————————-

در مرثیت حضرت رقیه بنت الحسین سلام الله علیها

تو خود فاطمه ای مختصری کوچکتر
در گلستان ولایت شجری کوچکتر
طایری عرش نشین بوده و هستی ای گل
داری اما تو فقط بال و پری کوچکتر
فاطمه گوهر والاست به بحر هستی
تو شدی گنج ولا را گهری کوچکتر
می دهی نور نه مانند کواکب بلکه
می درخشی تو شبیه قمری کوچکتر
ثمر نخل امامت همه هستند بزرگ
ای تو بر نخل امامت ثمری کوچکتر
همه دل خسته ، ولیکن ز نگاهت پیداست
نیست فی الحال ز تو خسته تری کوچکتر
تو مگر چند بهار از نفست می گذرد
که چنین رو به خزان رخ به بری ، کوچکتر
غنچه زود خزان دیده تویی ، غیر از تو
نیست این قافله را همسفری کوچکتر
جگر فاطمه خون بود نمی دانستم
داشت مانند تو خونین جگری کوچکتر
پدرت کرب و بلا فتح بزرگی را داشت
داشتی شام تو فتح و ظفری کوچکتر
قبل ازین هم پدرت داغ علی اصغر دید
که از آن طفل نبودش پسری کوچکتر
حال نوبت به تو آمد که غمت را بیند
داغ تو شعله شود با شرری کوچکتر
نه فقط قامت زینب بشکست از محنت
خم شد از بار مصایب کمری کوچکتر
صورت کوچک تو داشت اثر از سیلی
مانده بر گوشه ی چشمت اثری کوچکتر
فاطمه دست سپر کرد شکست اما تو
داشتی بهر دفاعت سپری کوچکتر
مرثیت خوان تو باشند بزرگان اینجا
“یاسر” آمد ز غمت نوحه گری کوچکتر

——————————————-

ترکیب بند ، در عزای حضرت رقیه سلام الله علیها

خرد سالی تو ولی وسعت دریا داری
با همین کوچکی ات عصمت زهرا داری
پدرت نیست اگر تا بزند بوسه تو را
در کنار دل خود زینب کبرا داری
گرچه در گوشه ویرانه نشستی اما
مثل طوبی به جنان منزل و مأوا داری
کوچکی لیک همانند پدر ، یا زینب
پیش هر کوه مصیبت قد رعنا داری
قدری آرام بگیر ای گل زیبای حسین
چِقَدر حرف مگر با سر بابا داری
مات و مبهوت نظر دوخته ای بر رأسش
دیده بردار و به بر گیر ، تو مولا داری
به برش گیر که عطر نفس ات را بوید
به برش گیر که آغوش تو را می جوید

فصل پائیز غم توست که پائیزتر است
ابر چشم تو ز هر ابر که لبریزتر است
بهر دیدار تو آمد پدر و می بینی
کنج ویرانه ز گودال غم انگیزتر است
امشب از آه تو ویرانی دشمن حتمی ست
چون که آه تو ز شمشیر عدو تیزتر است
گرچه کوتاه بود لیک پس از داغ فراق
لحظه وصل پدر خاطره آمیزتر است
آسمان گشت دو چشمت ، پی خورشید افتاد
آسمانی که ز ابرش رخ مه نیز تر است
شعله زد این سر خونین به جگرها اما
هق هق ناله تو شعله برانگیزتر است
گریه کن گریه که اشک تو جگرها سوزد
از جگرسوختنت دیده ی دریا سوزد

اهل ویرانه که شمع گل تو گردیدند
خنده را بر لب تو بار دگر می دیدند
وقتی از زخم دل خویش سخن می گفتی
داغ دل های تو را تازه همه فهمیدند
هق هق بغض تو وقتی ز گلو بیرون ریخت
بهر آرامش تو در دل شب کوشیدند
تا تو بهتر به تماشا بنشینی سر را
مثل فانوس ، کواکب به رخش تابیدند
جای آن سر که نشد بوسه زند بر رویت
روی نیلی شده ات را همه می بوسیدند
باز می ریخت به لب های پدر چون گوهر
قطراتی که به رخسار تو می غلتیدند
باز بر چشم تو آئینه ی توحید نشست
سر ، چه گویم که به دامان تو خورشید نشست

ناله های تو ثمر داد ، ثمر آوردند
تو پدر خواستی ، از بهر تو سر آوردند
کنج ویرانه که فانوس نبودش حتّی
شب تاریک تو را دیده قمر آوردند
صدف چشم تو خالی شده بود از گوهر
کنج ویرانه برای تو گهر آوردند
همه دیدند به مهمانی اشک و اندوه
بهر یک دختر غمدیده پدر آوردند
بال و پر باز کن ای طایر قدسی امشب
بهر پرواز تو از عرش خبر آوردند
خواستند از تو بگیرند نفس در اینجا
لیک از داغ جگرسوز اثر آوردند
لاله ی گلشن خود را به خزان دادی تو
سر خونین پدر دیدی و جان دادی تو

————————————————-

شاعر و مداح اهل بیت علیهم السلام حاج محمود تاری

پایگاه اطلاع رسانی هیات رزمندگان اسلام


لینک کوتاه مطلب

http://tarhmazhabi.ir/?p=677

برچسب ها

مطالب مشابه